تبلیغات
گلستان هنر - داستان های کوتاه

.

.

متولد 1355 تبریز - كارشناس نقاشی - دبیر هنر تبریز و مناطق خسروشهر - مقام سوّم در رشته ی الگوهای برتر تدریس تهران 1377 - مقام سوّم كشوری در زمینه ی ساخت وسایل كمك آموزشی سال 1378 همدان
مدیر وبلاگ: رسول صابرخطیبی

نویسندگان :

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

RSS

 

انشاء


روزی در امتحان پایانی مدرسه ای موضوع انشایی با این عنوان دادند : شجاعت یعنی چه ؟

هیچکس هیچ چیزنتوانست بنویسد ، امّا یک پسر روی برگه ی خود نوشت : شجاعت یعنی این ... ، و برگه ی  خود را سفید تحویل داد . این برگه بین همه ی مُعلّمان چرخید و همه به این برگه 20 دادند .

 

دیوانه و سنگ

 

     پسرک با تیر و کمان نشانه گرفت و هدف او چیزی نبود جز دیوانه ی کنار خیابان . سنگ با شدّت به سر دیوانه خورد ، ولی او سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . پسرک گستاخ برای برداشتن چند سنگ به گوشه ای از خیابان رفت ، که ناگهان دیوانه از جا پرید و او را به سمت دیگری از خیابان هل داد .

چرخ های اتومبیلی که در حال تصادف با پسرک بود ، اکنون روی پیکر بیجان دیوانه قرار گرفته بود .

 

مانع

 

     در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جادّه قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند که ، این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ایست . با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را بر رزمین گذاشت و با هر زحمتی که بود ، تخته سنگ را از وسط جادّه برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، دید . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد . متن یادداشت چنین بود :

هر سّد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی باشد .

 

زخم عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در کنار ساحلی آرام ، پسر بچّه ی کوچکی با عجله لباس هایش را درآورده و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادر از پشت پنجره به بیرون نگاه می کرد و از شادی کودکش لذّت می برد . ناگهان تمساحی را دید که به سمت فرزندش می آید. وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر اب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت . تمساح با قدرت تمام پسر را می کشید ، ولی عشق مادر به کودکش آنقدر بود که نمی گذاشت او بچّه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید و به طرف آنها دویده و با چنگک چند ضربه ی مُحکمن بر سر تمساح زده و او را کشت . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبود نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود .

خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد ، از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :

این زخم ها را دوست دارم ؛اینها خراش های عشق مادرم هستند .

 


عناوین آخرین مطالب بلاگ من


.:: Design By : wWw.NikFun.Com & wWw.NikFace.com ::.


سرگرمی و تفریحی نیک فان دات کام

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب وردپرس

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

فال و طالع بینی

فال حافظ

استخاره با قرآن

عکس کودکان ناز شما در پیکستان نیک فان دات کام

پیام های شما به عزیزانتان در پیامستان نیک فان دات کام

گروه اینترنتی اطلس

نیک فیس دیزاین

طراحی سایت

طراحی بنر و هدر

طراحی قالب وردپرس

دانلود انواع نرم افزار فارسی

بازی آنلاین